خرید بک لینک

درباره سایت

حجاب

سلام امیدوارم از وبلاگم راضی باشید.راستی نظر یادتان نرود.آماده ی لینک هم هستم . اگر فکر می کنید وبلاگم چیزی کم دارد. حتما به من بگویید تا رفعش کنم.

دخترک رو به من کرد و گفت:واقعا آقا؟!

گفتم:ببخشید چی واقعا؟!

گفت:واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد!

گفتم:بله

گفت:اگه آره، پس چرا پسرایی که از ما ها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند محو ما میشن، ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشیدفقط سر پایین میندازید و رد میشید!

گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه!

گفت:کمه؟ببخشید متوجه نمیشم؟

گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(س) باید زانو زد حقاکه سرپایین انداختن کمه

آره تو راست میگی ... 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 12:04

آه ای صبور قافله ی غم سفر بخیر

راوی روضه های محرم سفربخیر



خلوت نشین نیمه شب ندبه هایاشک

دلگیر بغض های دمادم سفربخیر....



یکسال ونیم غربت و دلتنگی وفراق

یکسال ونیم گریه ی نم نم سفربخیر



ای شاهد مراثی گودالقتلگاه

ای وارث مصیبت اعظم سفربخیر



بغض غریب خاطره های کبودِشام

امن یجیب کوچه ی ماتمسفربخیر



روی کبود ونیلی وآشفته یفراق

موی سپیدو خاکی و درهمسفربخیر



زلفی بخون نشسته سرِنیزه هارهاست

بانو به زیر سایه ی پرچم سفربخیر




 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 12:24

چـــــآدرم! وقتـــی کـــه در حريــمِ تـــو مَحبـــوسـم

آزاد تريــنم...! رهــــآترينـــم

از قيـــد ِ اســـآرتِ ايــن تَن ِ خـــآکــي ....




کسی که زیبایی اندیشه دارد، زیبایی ظاهر خود را به نمایش نمی گذارد (شهید مطهری)



دختر برای حل مسئله استاد رفت پای تخته; لبه چادرش روی زمین کشیده میشد


پسر یه چشمک به دختر پشت سری انداخت روشو برگردوند و با نیشخندی گفت:

بچه ها به شریفی بسپریم

لازم نیس امروز کلاس رو جارو بزنه (خنده کلاس)

دختر خیلی جدی و آروم برگشت و رو به پسر گفت:


پس کی میخواد تو رو جمع کنه!؟

همون صداها این بار بلندتر خندیدن!!



حجاب؛
همان چادری بود که پشت درِ خانه سوخت؛
ولی از سرِ فاطمه «س» نیفتاد ...
 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ساعت: 0:15

"کاش دنیا برعکس بود ، آدما غربی نمی شدند ؛ غربی ها آدم می شدند.."

دختربه خدا گفت : چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان آشکارنکنم ؟

خدا گفت : زیبای من ؛ تو را فقط برای خودم آفریدم .

دخترک پشت چشمی نازک کرد و گفت : خدا که بخل نمی ورزد ؛ بگذار آزاد باشم

" خدا چادر را به دخترک هدیه داد "

دخترک بابغض گفت : بااین ؟ اینطور که محدودترم . اصلا میخواهی زندانی ام کنی ؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟

خداوند قاطع جواب داد : بدون چادر ؛ اسیر نگاه های آلوده خواهی شد . هرچیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند . تو جواهری .

دخترک باغم گفت : آخر . . . آخر ؛ آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت ؛ نه نگاهی به سمت من خواهد افتاد و نه کسی به من توجه میکند .

خداوند عاشقانه جواب داد : اشتباه فکرمیکنی!من خریدار توام .

آدمیانند و هزاران نوع سلیقه . هرطور که بپوشی و بیارایی ؛ بازهم از تو راضی نمی شوند . اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی ؟ آن نگاه ها مصدومت میکند .

دخترک قشنگ وقتی باعفاف و حجابت در میان گرگان قدم برمیداری ؛ فرشته ای .

دخترک گفت : مگر خودت زیبایی را دوست نداری ؟ اینطور ساده که نمیشود ؛ میخواهم جذاب ترشوم و خریدنی .

مداد شمعی سرخش رابرداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد . ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشم هایش کشید . آبشاری از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها " مفت و رایگان " دخترک چون عروسکی در بازار دنیا ؛ پشت ویترین خیابان خود را به نمایش که نه ، به فروش گذاشت .

برچسبی روی هرنگاه دخترک به چشم میخورد " حراج شد " هرکس ردمیشد میگفت : آن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان رد شدند . . . و هیچ کس نخریدش

جزنگاه های حریص ودلهای مریض

وکسانی که فقط برای خوشی خودشان اورابه بازی میگرفتند


آیاارزش اوهمین قدربود؟؟








 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ساعت: 0:08

داستان واقعی و آموزنده از رهایی یک دختر از نگاه های ناپاک . حضرت علی (ع): زکات زیبایی، عفت و پاکدامنی است خانوووووووم…. شــماره بدم؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود… این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. … روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت… شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….! دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند… دردش گفتنی نبود…!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد… وارد حرم شد و کنار ضریح نشست زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن… چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد… خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت 8 خود را به خوابگاه برساند… به سرعت از آنجا خارج شد… وارد شــــهر شد… امــــا… اما انگار چیزی شده بود… دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد… دید چـــادر امامــزاده را 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ساعت: 23:57

سرای احمد امشب رشک طور است / زمین و آسمان غرق سرور است

نهد پا در جهان دخت محمد-ص / به راهش از جهان گلریز حور است . . . 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ساعت: 23:58

وقتی مشکی مد باشه خوبه

وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه

وقتی رنگ عشقه خوبه!

وقتی رنگ کت و شلوار باشه با کلاسه!

وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!

اما

وقتی رنگ چادر من مشکی شد

بد شد!

افسردگی می آورد!

دنبال حدیث و روایت  می گردند

که رنگ مشکی مکروهه!

مشکی تا جایی که برای لباس های شما بود خوب بود و باکلاس به ما که رسید بد شد

من و متهم می کنید به افسردگی به دل مردگی

و من توی زندگی دنباله لحظه ای هستم که افسردگی گرفتم به حکم شما!

چرا حجاب را مساوی با افسردگی می دانید!

دوست دارم چادر مد شود

مشکی رنگ عشق باشد

 عشق به خدا بدون افسردگی!

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:21

در کلاس حفظ تقوا و شرف

دختران درند و چادر چون صدف


بهترین سرمایه زن چادر است

زانکه زن را زینت زن ، چادر است


حفظ چادر ، حفظ دین و مذهب است

شیوه زهرا و درس زینب است


حفظ چادر نص قرآن مجید

قفل جنت را بود تنها کلید


حفظ چادر سد فحشا می شود

روسفیدی نزد زهرا می شود

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:22

روزی رسول خدا از اصحاب خود پرسید:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش کدام است؟» اصحاب نتوانستند جواب بدهند. این سؤال به گوش فاطمه علیهاسلام رسید. فاطمه فرمود:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش وقتی است که در خانه اش بنشیند (و خود را در کوچه و بازار، جلو چشم نا محرمان قرار ندهد.)»
وقتی رسول خدا این سخن را شنید، فرمود:« فاطمه پاره تن من است.»

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:22

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از پدران گرامیش از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل فرمود که:
روزی شخص نابینایی اجازه ورود خواست. فاطمه علیهاسلام برخاست و چادر به سر کرد.
رسول خدا فرمود:« چرا از او رو میگیری، او که تو را نمیبیند؟»
فاطمه عرض کرد:« او مرا نمیبیند، اما من که او را می بینم. و او اگر چه مرا نمیبیند ولی بوی مرا که حس میکند.»
رسول خدا فرمود:« شهادت می دهم که تو پاره تن منی.»

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:23

 

خواهرم گو که چرا رنگ برنگ آمده ای؟

مگر از عفت و آزرم به تنگ آمده ای؟

چه بدی دیدی از آیات خداوند رحیم

 که تو با مذهب اسلام به جنگ آمده ای؟

این گناه علنی از تو مسلمان زشت است

تو خوش از اینکه به انظار ، قشنگ آمده ای؟

عصمت و دین جوانان همه بر باد دهی

ای که بی چادر و با مانتو تنگ آمده ای

خواهرم گو که چرا رنگ برنگ آمده ای؟

مگر از عفت و آزرم به تنگ آمده ای؟

چه بدی دیدی از آیات خداوند رحیم

 که تو با مذهب اسلام به جنگ آمده ای؟

این گناه علنی از تو مسلمان زشت است

تو خوش از اینکه به انظار ، قشنگ آمده ای؟

عصمت و دین جوانان همه بر باد دهی

ای که بی چادر و با مانتو تنگ آمده ای

به کجا می روی از خیمه ی زهرا ، برگرد

که به راه گنه و فتنه و ننگ آمده ای

دل به دریای هوسها زده ای،غافل از این

طعمه ای هستی و در کام نهنگ آمده ای

تو چنان صیدی و صیاد هوس در پی توست

از چه در معرکه ی تیر و خدنگ آمده ای؟

صید صیاد شود ، کبک خرامنده ی مست

از چه در دام خطر مست و ملنگ آمده ای؟

چون که بودست حجابت،سپر تیر نگاه

پس چرا بی سپر ای غافل منگ آمده ای؟

بود تقوای تو زین مَهلَکه ها،پای گریز

از خطر چون بگریزی تو که لنگ آمده ای ؟

تو گلی هستی و گلچین هوس کرده کمین

شیشه ای هستی و در معرض سنگ آمده ای

 برد گستاخی شهوت همه شیرینی عشق

نوش بودی تو چرا زهر و شرنگ آمده ای؟

رهبرت عشق و وفا بود و کنون نفس و هواست

در خطر گاه ، چه بی فکر و درنگ آمده ای

جای غفلت نبود، خواهر من قدر بدان

که در این دار فنا ، گوش به زنگ آمده ای                                                منبع :حجاب و عفاف شبستر

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:23

خواهرم انسانيت اينگونه نيست              شخصيت هم زيباييه در گونه نيست


خواهرم اين بد حجابي خاري است             شخصيت هم نيست اين بيماري است

خواهرم اين بد حجابي ترکش است            با حجاب ديده در آرامش است

 خواهرم اين عشوه و نازو ريا                    اي دريغ از عفت و يک جو حيا

نازو عشوه جلوه اي حيواني است              قلب مولا خون از اين ناداني است

قلب مولا درد ناک گرديده است              بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟

از شهيدان يادي آیا مانده است           يا که عکس و چفيه بر جا مانده است
منبع:پایگاه تخصصی ی حجاب

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:24

 
شهید متین ابراهیم زاده:


 " به خدا قسم اگر میدانستم با هر قطره خونی که ریخته میشود بیحجابی آغوش حجاب
 
را  در بر میگیرد،حاضر بودم هزاران هزار بار کشته شوم "

.
.

 شهید حمید رستمى:


 "به پهلوى شکسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مى دهم که،حجاب را حجاب را، حجاب را،
 
رعایت کنید. "

.
.

 شهید على روحى نجفى :

 "از خواهران گرامى خواهشمندم که حجاب خود را حفظ کنند، زیرا که حجاب خون بهاى
 
 شهیدان است."
 
 

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:24

جاب و پوشش داراي چه آثار و فوايدي است؟

جواب : حجاب و پوشش، آثار و فوايد فراوانى دارد که به بعضى از مهم ترين آنها اشاره مى کنيم:

الف) ايجاد آرامش روانى در فرد

ب) استحکام بيشتر کانون خانواده

ج) حفظ و استيفاى نيروى کار در جامعه

د) فايده ى اقتصادى حجاب

هـ) حجاب، مبارزه ى زنان با دشمنان اسلام

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:24

 

رخت زیبای آسمانی را ، خواهرم با غرور بر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش ، چادرت ارزش است باور کن

بوی زهرا و مریم و هاجر ، از پر ِ چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد: ،"دِمُدِه گشت و دست و پا گیر" است

توی بال فرشته ها انگار ، حفظ وقت عبور می آیی

کوری چشمهای بی عفت ، مثل یک کوه نورمی آیی

حفظ و پوشیده در صدف انگار ، ارزش و شان خویش میدانی

با وقاری و مثل یک خورشید ، پشت یک ابر تیره می مانی

خسته ای از تمام مردم شهر ، از چه رو این قدر تو غم داری؟

نکند فکر این کنی شاید ، چیزی از دیگران تو کم داری !!

قدمت روی شهپر جبریل ، هر زمانی که راه می آیی

در شب چادرت تو می تابی ، مثل یک قرص ِ ماه می آیی

سمت جریان آبها رفتن ، هنرِ هر شناگری باشد

تو ولی باز استقامت کن ، پیشِ رو جای بهتری باشد

پر بکش سمت اوج میدانم ، که خدا با تو است در همه جا

پر بزن چادرت تو را بال است ، و بدان می برد تو را بالا

در زمانی که شان و ارزش جز ، به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن ، ارزش واقعی زن این نیست ...!!!

برچسب: نویسنده: فاطمه خادمیان تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 2:24

صفحه بندی